خط داستانی
در دهلیزهای یک بیمارستان کاراکاس، دو موجود کاملاً نامتشابه به طور اتفاقی یکی شب با هم برخورد می کنند. یکی آنتونیاتا ساچز، مادر تنها که برای گذران زندگی با شستشو و اتو کردن امرار معاش می کند، می داند که پسرش سال هاست که از دست داده است: ادیلیو مردی جوان جنایتکار است. شب قبل از تیراندازی پسرش زندگی آنتونیاتا برای همیشه تغییر کرد. دیگری بنینیو روبلز، دادستان معاون که به عنوان دانشجوی حقوق، مسیر حرفه ای خود را با امید و اصول عدالت پیگیر است. وقتی الوِیزا، تنها دختر او، از شلیک تصادفی مصیبت می بیند، بنینیو هرگز همانطور که بود نیست. اما این برخورد بین آنتونیاتا و بنینیو، به ظاهر اتفاقی نیست: رازی وجود دارد که در نهایت روشن خواهد شد