خط داستانی
کشاورز مهربان بیوه، جان هاردی، یتیم آیدا آلن را به خانه میآورد و به خاطر مراقبتش از او، او را به فرزندی میپذیرد. در حالی که برنامهای برای ازدواج دختر دیگر جان، الینور، با کشاورز همسایه، هیوج کانوی وجود دارد، او عاشق یک ولگرد به نام پل دنی میشود. او با بیفکری با پل فرار میکند که به سرعت الینور باردار را ترک میکند و او از آیدا کمک میخواهد. آیدا به او کمک میکند، اما الینور فوت میکند و آیدا با نوزاد میماند. در همین حال، هیوج و جان به این باور رسیدهاند که آیدا آنها را شرمنده کرده است، اما وقتی دنی برای دریافت پول سکوت برمیگردد، حقیقت را میفهمند. هیوج دنی را اخراج میکند، آیدا را پیدا کرده و عشقش را به او اعلام میکند و خانواده دوباره به هم میپیوندد.