هیولای کمپ آفتاب یا چگونه یاد گرفتم نگران نباشم و طبیعت را دوست داشته باشم
The Monster of Camp Sunshine or How I Learned to Stop Worrying and Love Nature
یک دانشمند به طور بیاحتیاطی مقداری زباله سمی را در یک رودخانه میریزد. باغبان یک کمپ برهنگی آب را مینوشد، به هیولا تبدیل میشود و به همه برهنهها (زن) حمله میکند.