خط داستانی
سه نفر برای کمک به یک مهدکودک در پرداخت بدهی بانک را میربایند. ولف دستگیر میشود، ورنر شناسایی میشود و پلیس گمان میکند کریستا سومین آدم است. او و ورنر از هان ازای، کشیش، میخواهند پول را تصفیه و به مهد کودک بدهند، اما او امتناع میکند. آنها این کار را با اینگرید، دوست کریستا، امتحان میکنند که مدرسه پول را نمیپذیرد. وقتی فاجعهای ورنر را میکشد، هان به کریستا کمک میکند تا به جمعی در پرتغال فرار کند. اینگرید به او سر میزند و رابطهشان جمعی را نگران میکند، بنابراین به آلمان بازمیگردد و از زندگی پنهانی کنار میکشد. پلیس همچنان به دنبال اوست و شاهدی به نام لنا، کارمند بانک، نیز که به ربودهشدن علاقه دارد، وجود دارد. علاقهٔ لنا، بیداری دوم کریستا را به راه میاندازد