خط داستانی
دکتر ویکتور فرانکنشتاین یک هیولا خلق میکند تا نظریههای علمیاش را نشان دهد، اما به زودی او را ترک میکند. بنابراین، دانشمند سعی میکند زندگیاش را دوباره بسازد و با جانت ازدواج میکند و به قلعهاش با ایگور میرود. با این حال، هیولا به دنبال فرانکنشتاین برمیگردد و ویکتور متوجه میشود که هیولا تمایل جنسی وحشیانهای به جانت دارد. سپس فرانکنشتاین خدمتکارش ایگور را صدا میزند تا هیولا را تنظیم کند، اما ایگور نیز از جانت سوءاستفاده میکند...