خط داستانی
پیستا دانکو عاشق ایلونکا یاگی، زن بلوند زیبا میشود، اما عشق قدیمیاش، روزی، دختر کولی وحشی، بر او نفرین میکند. ایلونکا با پیستا فرار میکند و آنها ازدواج میکنند. آنها در شرایط سختی زندگی میکنند، اما لایوش پوزا از این جوان بااستعداد حمایت میکند. پیستا میخواهد ویولن افسانهایاش را که به دست یک شاهزاده روس افتاده، پس بگیرد، بنابراین به سفر به روسیه میرود. در آنجا روزی را ملاقات میکند که حالا یک رقاص مشهور شده و بر او نیز تسلط دارد. در همین حین، پیستا بیمار میشود و به خانه برمیگردد تا بمیرد. در ساعات آخرش، بستهای از روزی میرسد. او آخرین آهنگش را با ویولن بازگشته مینوازد.