خط داستانی
آنیاتا، دختر کشاورز زیبا و جوانی که با کارل آمر، رئیس ایستگاه در یک روستای آرام مجارستانی به نام تایا ازدواج کرده است، احساس خستگی عمیقی میکند. او در حالی که قطارهای سریعالسیر روزانه به بوداپست را تماشا میکند، به زندگی دیگری آرزو میکند. یک حادثه او را مجبور میکند تا استان خود را ترک کند: او باید به بوداپست برود تا در مراسم خاکسپاری عمهاش شرکت کند و سهمی از ارثیه را دریافت کند. پس از انجام تشریفات، آنیاتا قطار بازگشت به خانه را از دست میدهد و سپس خود را در پایتخت تنها مییابد.