خط داستانی
مری آینزلی 30 سال منتظر بازگشت نامزدش، یک کاپیتان دریا، بوده است. او نوری را در پنجرهاش روشن نگه داشته تا او را به خانه هدایت کند. پسرش کارل، از زنی دیگر، به تعطیلات به روستای نیوانگلند که مری در آن زندگی میکند، میآید. مری از شباهت بین این جوان و پدرش تحت تأثیر قرار میگیرد. این جوان عاشق روت، همنشین جوان مری، میشود. در بستر مرگ، مری برای کارل و روت آرزوی زندگی عاشقانهای را میکند که او هرگز تجربه نکرده است.