کامیلا
Camille
کامیلا یک کورتسان در پاریس است. او به شدت عاشق یک جوان با آینده، آرمان دووال میشود. وقتی پدر آرمان از او خواهش میکند که امید او برای یک حرفه و موقعیت را با ازدواج با آرمان خراب نکند، او تسلیم میشود و عاشقش را ترک میکند. اما وقتی فقر و بیماری لاعلاج بر او غلبه میکند، کامیلا متوجه میشود که آرمان هنوز عشقش را به او از دست نداده است.