خط داستانی
کولی ویلی باکلند به دوستش یادآوری میکند که چرا او و همسرش هر سال به همان نقطه بازمیگردند تا صدای زنگهای کلیسای روستا را بشنوند. در جوانی، او و دختر کولی کوچک، جین، دوستان و عاشقان بودند. وقتی پدر ویلی فوت کرد، به شهر رفت و با "زن نقاشی شده" آشنا شد و آخرین سکهاش را برای او خرج کرد، اما آنها واقعاً عاشق هم شدند و او قول میدهد تا زمانی که زن بیمار به شدت فوت کند، در کنار او بماند. بیپول و بیمار، او به خیابان میرود و سپس به مرتعها، جایی که جین او را پیدا کرده و به سلامتی برمیگرداند. او از اینکه عشقش ممکن است واقعی نباشد، میترسد و به او میگوید که اگر او را هر کجا که برود، یک سال بعد پیدا کند، او به او ایمان خواهد آورد و با او ازدواج خواهد کرد. یک سال خستهکننده میگذرد و او به همان روستا میرسد درست در زمانی که زنگها به صدا درمیآیند و در آنجا جین را پیدا میکند. داستانش تمام میشود و باکلند به جین و فرزندانشان با لبخندی شاد اشاره میکند.