خط داستانی
منلاوس پادشاه اسپارت است و به طور موقت از اقامتگاهش خارج میشود و هلن، ملکه اسپارت را بدون خود رها میکند. وقتی پاریس از تروآ، سفیر و پسر پادشاه، به اسپارت میرسد، هلن را میرباید و او را به تروآ میبرد، جایی که این دو عاشق یکدیگر میشوند. یونانیها سعی میکنند دیوارهای شهر تروآ را محاصره کنند، اما ناکام میمانند. سپس یونانیها یک اسب چوبی بزرگ با جنگجویان یونانی پنهان درون آن زیر دیوارهای تروآ قرار میدهند و وانمود میکنند که این هدیهای به خدایان است و جنگ را به پایان میرساند. ترواییها به دام میافتند و دیوارهای شهر را خراب میکنند تا اسب چوبی را به داخل بیاورند.