خط داستانی
دل سرد و برده وار کاملا با مردی فقیر عاشق می شود، با او ازدواج می کند و فرزندی به نام سانتوش می آورد. به زودی متوجه می شود زندگی در فقر خوشایند نیست و فرزند و شوهرش را ترک می کند و به پدر ثروتمندش باز می گردد. دوباره با میلیاردر کیلاشپاتی ازدواج می کند و فرزندی به نام کوندان از او دارد. سال ها می گذرند و کاندان صاحب کارگاه با مادرش است در حالی که سانتوش کارگر کارگاه و کارگر اتحادیه است. درگیری میان کارگاه و کارگران پیش می آید و کاملا می تواند به توافق برسد و کارگران را دوباره به کار برگرداند اما به وعده اش پایبند نیست. سانتوش با این اوضاع مخالفت می کند و او گان و کاندانش را علیه او می فرستد. سانتوش ربوده می شود و توسط کاملا و کاندان نگه داشته می شود و تنها راه رهایی هنگامی است که با آنها کنار بیاید.