خط داستانی
یک پیر مرد تنها در روستا زندگی می کند ایوان مکاروف ادمی خشمگین و تند خوست ثروت او خانه و آکاردئون است اما رویا دارد که به مسکو برود و در تلویزیون صحبت کند آیا در این رویا پسرش که مدت هاست او را فراموش کرده است می تواند پاسخ دهد اما در مسکو به جای پسرش نوجوان بی خانمان به نام سرگئی با لقب «حلقه» را می یابد بازگشت به روستای مادری تزین به زندگی آزمایشی می شود تا دوستی مردانه ریشه دار و استقامت در برابر ضربات سرنوشت را بیازماید