خط داستانی
کو ای وجود تنها و آرام است که در تلاش برای سازگاری با زندگی کار در کوالالامپور است. گرچه شغلی یافته و زندگی نسبتاً پایدار دارد، اما آرامش ندارد تا اینکه روزی با دختری زیبا و ساده دل به نام ختیجاه روبه رو می شود، دختری تنها که راز عمیقی دارد و برای فراموش کردن گذشته اش مواد مخدر مصرف می کند. کو از گذشته پنهان او بی خبر است و فکر می کند در زندگی بدی نیست. او به شهر زادگاهش بازمیگردد و سعی میکند بهترین دوستش شاهرول را با خود به کوالالامپور ببرد. شاهرول امتناع میکند و ماندن در پرِلِیس را به زندگی پرهیاهوی شهر ترجیح میدهد. کو ناامید میشود اما همچنان سعی میکند شاهرول را قانع کند تا به او بپیوندد هرچند در عمق وجودش نمیداند چرا درباره این «زندگی خوب» در شهر دروغ میگوید.