خط داستانی
میانه قرن نوزدهم. دختر حاجی گنچو، لیلا و پسر دیادو لیبن، پاولین، عاشق یکدیگر هستند. حاجی گنچو به دانش و سفرش به سرزمین مقدس افتخار میکند در حالی که دیادو لیبن در جوانی یک شورشی بوده است. دو پدر مست میشوند و شروع به بحث میکنند. حاجی گنچو با دلخوری میرود. دیادو لیبن حاجی گنچو را به دیدن خود دعوت میکند. آنها تصمیم میگیرند که فرزندانشان را به هم بدهند. دلالان به رهبری دیادو لیبن به خانه حاجی گنچو میآیند و تاریخ نامزدی را تعیین میکنند. غیبتگوی شهر در مورد عروسی آینده بدگویی میکند و شایعهای پخش میکند که یک جن در حیاط حاجی گنچو وجود دارد. پاولین به شایعات توجهی نمیکند و به سراغ لیلا میرود. پدرش آنها را در آغوش هم میبیند و شروع به فریاد میکند. او پاولین را به دزدی پول از او متهم میکند. دیادو لیبن مبلغ را به حاجی گنچو میپردازد. نامزدی لغو میشود. لیلا به صومعه میرود. یک زن سالخورده لیلا را از یک در مخفی بیرون میآورد. او بر روی اسب پاولین سوار میشود و آنها فرار میکنند.