خط داستانی
در پایان جنگ جهانی اول، نیکولا شوهی و دوستش از ارتش فرار میکنند. در راه بازگشت به روستای کولاچاوا، آنها پناهگاهی با بچه جاگا پیدا میکنند. جاگا برای محافظت از آنها در برابر گلولههای مرگبار نوشیدنیای میسازد. مجردها باید قول بدهند که با دختران او ازدواج کنند در ازای یک نوشیدنی، وگرنه مجازات خواهند شد. نیکولا روستای خود را در فقر مییابد. او در برابر قدرتمندان و ثروتمندان میایستد و آنها ژاندارمها را علیه او میفرستند. نیکولا در جنگلها از آنها پنهان میشود، جایی که حتی پس از پایان جنگ نیز باقی میماند، زیرا برای روستاییان چیزی تغییر نکرده است. از فقر و ناامیدی، مردان دیگری به نیکولا ملحق میشوند و با هم به ثروتمندان حمله میکنند. نیکولا غنایم به دست آمده را به فقرا و نیازمندان توزیع میکند، که او را به عنوان محافظ و قهرمان خود میبینند.