کابوی نجیب سندی
در یک شهر کوچک تگزاس که کابویها زندگی عادی خود را میگذرانیدند، شرور محلی بیل دهان کج و همدستانش در سالون کارت بازی میکردند و دزدان به شهر حمله میکردند. در این میان، دامدار اندروز و دخترش دیزی زندگی میکردند. یک روز، دامدار اندروز به وسوسه شیطانیاش تسلیم شد و نه تنها مهریه دختر را، بلکه تمام مزرعه را نیز در بازی به بیل و شرورانش باخت. اما در آن لحظه، نجاتی به شکل کابوی نجیب سندی ظاهر شد که عاشق دختر شد و به کمک او شتافت. متأسفانه، پدر نیز در پوکر دخترش را باخت. سندی او را از خودکشی نجات داد - او همه چیز را پس گرفت. سپس درگیریای رخ داد که در آن مهمانان تمام سالون را سفید کردند و شروران را به رهبری بیل دهان کج بیرون راندند. دیزی پرسید سندی چگونه پولی که در بازی سرمایهگذاری کرده بود را به دست آورده است - او آن را در قرعهکشی اسپورتکا برنده شده بود. و بنابراین خوشبختی آنها دیگر مانعی نداشت...