خط داستانی
شاهزاده ویکتور به دنبال قو زخمی شده از سوی یکی از خدمتکارانش می گردد اما در عوض دختری زیبا با موی طلایی را می یابد که نیزه ای در شانه دارد او بی گفتار است و نمی تواند منشأ خود را توضیح دهد او به محض دیدار به او دل می بندد دختر به سرعت بهبود پیدا می کند اما به طور مرموزی نا پدید می شود