خط داستانی
ویجای رای با سبک زندگی مرفه همراه با پدرش اجای کومار در سیملا ساکن است. از آنجا که ویجای بیست و پنج ساله است پدرش می خواهد او ازدواج کند، اما ویجای می خواهد همسر رویاهای خود را پیدا کند. او دختر آنجو را در بمبئی پیدا می کند، هر دو با هم عشق ورزیدند. وقتی به آنجو اطلاع داده می شود پدرش بیمار است به خانه برمی گردد و نامه ای برای تماس با ویجای می گذارد. با دریافت نامه، ویجای برای بمبئی می رود و به خانه آنجو می رسد. توسط پدر آنجو، دیناناث، پذیرایی می شود که به او اطلاع می دهد که آنجو بیش از سه سال است که فوت کرده است.