خط داستانی
ویکتور در کابین خود در حال شستشو بود که ناخدا به تلفن فرا میخواندش. با اینکه ویکتور از پیش شنیده بود: نیکا درگذشته است، باز فریاد میزند: نمیشنوم. ویکتور به خشکی میرود. دو روز بدون خواب به بیمارستان میرسد. پزشک صحبت را تمام میکند و ویکتور بیتفاوت به پنجره برمیگردد. تمام جزئیات مناظر از پنجره ناگهان برای او نزدیکتر میشود. ویکتور بیرون میرود. خیابان به خواب رفته است. شهر به خواب رفته است، گویی منقرض شده. اما همه نفس میکشند، خرناس میکشند، در رویا mum میگویند. این شهر خواب دیده مانند یک کابوس است. در این کابوس بیپناهانی که به طرزی خواباند با خاطرات عشق او درهم میآمیزند. ویکتور در شهر به دنبال شخصی میگردد که مانند او در این طرف واقعیت باشد و او را مییابد.